تبليغاتX
فرداي بي تو رو هرگز نمي‌خوام


اندیشه ی فردا

جاده را تا انتهاي كوچه بن بستي كه به تو مي رسيد طي كردم.

 

مي داني چقدر راه پيموده ام امروز؟!

 

....................

 

تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.

 

ديگر زنده نيستم بدون بغض

 

تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو

 

مي دانم همه مي دانند!

 

رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد

 

بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد

 

ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند

 

بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد

 

اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست

 

بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم.كسي چه مي داند!؟

 

بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو

 

باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم

 

چرا نمي خواهي؟

 

چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟

 

اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب

 

دهانت بوي خاك مي گيرد!

 

چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم مرا باز

 

باران خطاب كني

 

...................

 

بارها شاخه را بي باد....پاييز را بي باران تماشا كرده ام....بارها با تو به پله هاي موج رفته ام...حالا دريا مارا تعطيل كرده

 

..........

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست

نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 0:0 توسط فریبا |


تقديم به هيچ کس...

تو روزی خواهی آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ريزش اولين قطرات باران...

تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با خود دنيايی را خواهی آورد...

تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند...

تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بيگانه ای ديگر بود و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشيمانی...

تو روزی خواهی آمد...روزی که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که ديگر نه چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايی از عشق...

روزی که ديگر خيلی دير خواهد بود...

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 23:52 توسط فریبا |


قصه وفا

به خاطر آور ، که آن شب به برم

گفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرم

کنون جدایی نشسته بین ما

پیوند یاری ، شکسته بین ما

گریه می کنم

با خیال تو

به نیمه شب ها

رفته ای و من

بی تو مانده ام

غمگین و تنها

بی تو خسته ام

دل شکسته ام

اسیر دردم

از کنار من

می روی ولی

بگو چه کردم

رفته ای و من آرزوی کس

به سر ندارم

قصه ی وفا با دلم مگو

باور ندارم

نوشته شده در جمعه 10 آذر1385ساعت 1:18 توسط فریبا |


بگو چه کنم....

دستم نه

اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!

نمي دانم چرا

وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم

پرده لرزاني از باران و نمك

چهره تو را هاشور مي زند!

همخا نه ها مي پرسند:

اين عكس كوچك كدام كبوتر است

كه در بام تمام ترانه هاي تو

ردپاي پريدنش پيداست؟

من نگاهشان مي كنم

لبخند مي زنم

و مي بارم!

حالا از خودت مي پرسم!

آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا

در درگاه بازنگشتن گل كرد

آب سرد كاسه سفال بود

يا شورابه گرم نگاهي نگران؟

پاسخ اين سوال ساده

بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟

.......................

فرض كن پاك كني برداشتم

و نام تورا

از سرنويس تمام نامه ها

و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!

فرض كن با قلمم جناق شكستم!

به پرسش و پروانه پشت كردم

و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!

فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم

حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد

و ديگر شبگرد كوچه شما

صداي آوازهاي مرا نشنيد!

بگو آنوقت

با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟

با التماس اين دل در به در!

با بي قراري ابرهاي باراني.......

باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم

خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!

موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست

همنشين نفسهاي من شدهاي

با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!

نوشته شده در جمعه 10 آذر1385ساعت 1:13 توسط فریبا |


گل سرخ

 

دیدی ای غمگین تر از من

بعد از آن دیر آشنایی

آمدی خواندی برایم

قصه ی تلخ جدایی

مانده ام سر در گریبان

بی تو در شب های غمگین

بی تو باشد همدم من

یاد پیمان های دیرین

آن گل سرخی که دادی

در سکوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت

در خزان سینه افسرد

کنون نشسته در نگاهم

تصویر پر غرور چشمت

یک دم نمی رود از یادم

چشمه های پر نور چشمت

آن گل سرخی که دادی

در سکوت خانه پژمرد

نوشته شده در جمعه 10 آذر1385ساعت 1:4 توسط فریبا |


 

 

* چند روزی هست که می خواهم بنویسم اما

بی حوصلگی و رخوت ، شاید به خاطر دل مشغولی های زندگی

بدجور فرصتامو ازم گرفته

نزدیک دو ماه از پاییز هم گذشت

مثل برق ، مثل باد

به همین سادگی ...

 

 

 

 * نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه

 هست ، فراوان و جسته گریخته

 اما گاهی ، رخوت ، چنان در من نفوذ می کند

 که درمانی برایش نیست جز خزیدن زیر گرمای لحاف

 و زانو را در شکم حایل کردن

 و به یاد روزهای نارس بودن ، خوابیدن

 و گاهی وقت ها هم ، نیمه خواب نیمه بیدار

 سرک می کشم زیر تخت

 تا ببینم کسی آن زیر مخفی نشده باشد

 هنوز که هنوزاست این عادت کودکی با من مانده

 شاید روزی در همین سرک کشیدن ها

 با جن مذكری رفیق شدم ....

 خدا را چه دیدی ؟!؟

 

 

 

 * دیروز به این فکر می کردم که اگر تنهایی هر آدمی شکل فیزیکی میگرفت

 و یکی میشد شبیه خودش

 آنوقت من و مثلا تنهایی ام وقتی خیلی دلمان می گرفت با هم قهر می کردیم

 آنقدر قهر می کردیم تا یکی پیدا شود آشتیمان دهد

 آنوقت کسی که مارا آشتی میداد با تنهایی اش میشد دوست مشترک من و تنهایی ام

 بعد تنهای من با او دوست میشد و تنهایی او با من

 اینطوری نصف من پیش او بود و نصف او پیش من

 بعد ... بگذریم , اصلا هیچی .

 

 

 

* توی روزنامه خوندم

 بین همه حیوانات ، گرگ ها نسبت به زندگی دو نفره با همسرشون وفادارترینن

 طوری که تا آخرین روزهای عمرشون به هم وفادار می مونن و همدیگه رو حتی در سخت ترین شرایط ترک نمی کنن

 گرگ ها ، در عین بی رحمی و وحشی بودنشون ، مظهر عشقن و وفاداری

 و آدم ها ...

 و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن

 به این فکر کردم که بیچاره مگس ، وقتی معشوقش ترکش می کنه

 چقدر باید زجر بکشه ،

 مخصوصا وقتی که اون از دور ، دستشو براش تکون میده و میگه :

 خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ

 

 

 

 * چند تا بو هست که خیلی دوستشان دارم

 بوی ریحان تازه

 و بوی خاک باران خورده و هندوانه سرد و دود آتشی که از دور بیاید !

 و همینطور بوی چسب رازی و کاغذ کتاب های قدیمی و گل اقاقیا

 و بوی ادکلن پوران هوم و کرم دست و صورت نیوا

 بوها خاطرات سیال ذهن منجمد آدم ها هستند .

 

 

 

 * این شعر زیبا رو از کتاب دریا در من شهریار قنبری انتخاب کردم , خیلی زیباست :

 

 منو از پشت دیوار صدا میکردی , نگو نه

 یه جور خوبی به من نیگا میکردی , نگو نه

 جای پای ما دو تا از تو کوچه پاک نمی شد

 کوچه رو از اسممون سیا میکردی , نگو نه

  چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم

 کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم

 زیر بارون می دیدم که چتر تو دست منه

 آخه دوست نداشتی بارون به تنم دس بزنه

 بازیمون بود بازی عروس دومادی ، نگو نه

 به من انگشتر کاغذی میدادی ، نگو نه

  چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم

 کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم

 تو همون کوچه نه جای پای تو مونده نه من

 بچه ها می خوان که مثل ما عروس دوماد بشن

 اما من دوست ندارم عروسیشون سر بگیره

 چون نمی خوام مثل من وقتی بزرگ شدن بگن :

 چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم

 کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم ....

 

 

 

* وقتی آدم ها همدیگر را برای اثبات بودن خویش می خواهند ،

 خدا چه غریبانه برگ های زرد پاییزی را به دست باد می سپارد

 شاید هنوز فکر می کند : برگ درختان سبز در نظر هوشیار ..........

 

 

 

* من به چیزی فکر می کنم

 وقتی که به تو سلام می کنم

 و تو , به چیز دیگری فکر می کنی ،

وقتی جواب  سلامم را می دهی

 در تمام مدتی که حرف می زنم

 به چیزی فکر می کنم

و در  تمام مدتی که گوش می دهی

 به چیز دیگری می اندیشی

 لحظه خداحافظی

من به  چیزی فکر می کنم

 و وقتی تو از دور برایم دست تکان می دهی

به چیز دیگری  فکر می کنی

 موقعی که فرسنگ ها از هم دور می شویم

 تو به چیزی فکر می کنی

 و من به چیز دیگری

 و بعد ها ،

 بعد از مرگمان

 کسی خواهد فهمید آیا

 که تو به این فکر میکردی

 که من چرا دست هایت را در دستانم نمی گیرم و تو را در گرمایشان شریک نمی کنم

 و من به این فکر می کردم که

 تو چقدر سرد به نظر می رسی ....

 

 

 

* در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام

 اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم

 دل هایی را شکسته ام ,

 که صدای شکسته شدنشان را , و پژواکش را در خودم , دائما , به وضوح , می شنوم

 چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام

 که تصویرشان را , مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم

 و دردهایی را درمان نبوده ام

 که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم

 و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که :

 - انسان ، جائز الخطاست ....

 

 

 

* و در آخر :

(( شگفتا ،

 وقتی که بود نمیدیدم

 وقتی می خواند نمی شنیدم

 وقتی دیدم ، که نبود ،

 وقتی شنیدم ، که نخواند ،

 چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و میخواند و مینالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ،

 و چشمه که خشکید ،

 چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت

 و در خود گداخت ، و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه آتش ،

 و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو میگداخت . ))

( گزیده از کتاب کویر استاد شریعتی ) 

 

 

 * تا بعد ... ( اگر باشد ... )

 

نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 22:28 توسط فریبا |


درویش و جهنم

درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود

پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد

رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟

از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و

سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛

با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

 

نوشته شده در یکشنبه 14 آبان1385ساعت 23:27 توسط فریبا |


اگر مرا بيابي ...

پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد

 و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند

و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند....

بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...

بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...

بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...

من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...

نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...

شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ...

تو در طلوع باشي و من در غروب ..

در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است

و نه اين فاصله را هرگز نزديکي ....

من که در غروب زنداني ام !

اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني ...

بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم

اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم

که تا حالا بارها جان داده بودم ...

پس لبخند بزن...

من دل داده ام تا جان نبازم ...

مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي !

فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...

اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...

گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود

که مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد ...

من از اين شهر پر بهانه می روم تا تو بهانه اي باشي برای

هم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ،

هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند ...

در اين بهار وقتي از پس هر باران ،

آسمان را مي نگرم ،

سکوت است و لطافت و رنگين کمان ...

اي کاش از پس هر غباري ،

رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...

من فقط ماندگاري مي خواهم ...

آن هم ماندگاري در طلوع ...

نوشته شده در یکشنبه 14 آبان1385ساعت 23:24 توسط فریبا |


پاییز رو دوست داشتم.....

 

می دونی ؟! بچه که بودم پاییز رو به خاطر شنیدن خرد شدن برگ ها زیر پام دوست داشتم ...

وقتی برگی رو می دیدم با تمام وجود روی کمرش می پریدم و وقتی که له می شد ، می خندیدم ...

ولی حالا هر برگی که زیر پای رهگذری خرد میشه انگار منم که له می شم ...

کاش می تونستم بین برگ ها قدم بزنم بدون اینکه اونا رو له کنم .

نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت 23:44 توسط فریبا |


مشرق خیال

 

من روز خویش را با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

:وز شوق این محال

...که دستم به دست توست

!!!من جای راه رفتن پرواز می کنم

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش یا در میان جمع

خاموش می نشینم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم ...در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست ,فراموش می کنم

:گویند این و آن به هم - آهسته

!!!!هان و هان"-

!!!دیوانه را ببینید

!!بیخود چو کودکان لبخند می زند

"با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟؟؟

آه...من دور از این ملامت بیگاه -

همچنان سرمست

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

:آخر چگونه بانگ برارم که

!!!!عاقلان-

...دیوانه نیستم

!!!!به خدا سخت عاشقم

«مشیری»

نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 21:24 توسط فریبا |


مطالب کوتاه

يکي را دوست مي دارم ولي افسوس که او هرگز نمي داند نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاهم که او را دوست مي دارم ولي افسوس که او هرگز نگاهم را نمي خواند به برگ گل نوشتم که من او را دوست مي دارم ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند

تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب بدينسان خواب ها را زيبا ميکنم هر شب دلم فرياد ميخواهد ولي در گوشه اي تنها که بي آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب کجا دنبال عشق ميگردي؟؟؟؟؟ که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هر شب......

کاش پيشم بودي يه بار ديگه واسه ي بار صدم بهت ميگفتم که چقدر دوست دارم که چقدر بهت نياز دارم که چقد واسم عزيزي که چقدر اي که دنياي مني تو عشق و روياي مني تو بي تو سخته زنده بودن گل من گل من زيبا ترينم تو اي عشق آخرينم بي تو من تنها ترينم ...تنها ترينم بي تو من تنها ترينم

من از هر ضربه ی قلبم شنیدم که بی عشق ارزشی دنیا ندارد من از هر ضربه قلبم شنیدم که بی عشق زندگی معنا یی ندارد

یار نبودی تو که غمخوار نبودی

همه شب بودی و از ما نبودی

دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم. حتي بيش از عشق

نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 23:9 توسط فریبا |


آه ... خدای خوب من ...

 

آه ... خدای خوب من ...

من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم

و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم

شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند

و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم

با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه

از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هر انگشتش هزار لذت  وسوسه انگیز می چکد

آه ... خدا ی عزیز ...

من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم

گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم

نه اینکه شیطان مرا گول بزند ، نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام

اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام

آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من ...

شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم !

من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی

من که جز تو کسی را نمی شناختم ، من جز تو معبودی نداشتم

نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم و به رقص در می آیم

شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ، به جاهای ناشناخته

می خندد و ناگهان رهایم می کند

و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام

باز اسمت را صدا می زنم و تو باز ...

و تو باز می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری ...

خدایا ... نمی شود او را بکشی  ؟

نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو  ؟

نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ؟

می دانم که از او قویتری ... گرچه من تو را در درونم ضعیف ساخته ام  ( ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همینقدر است )

بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم

زیر همان درخت های سیب ... کنار همان چشمه های زلال ...

آه ... خدای شاد و زیبای من

من خسته شدم از این کش و قوس ها ...

از این بیا و برو ها و رفتن و بازگشتن ها ...

مرا به حال خویش در کنار خود رها کن

شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر

من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم

بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم

آه خدای معطر و قوی من ...

آه ... خدای دوست داشتنی من ...

نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 22:15 توسط فریبا |


ماه تنها بود، منم

 

ماه تنها بود، منم

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم

ماه نقطه آخر خط است

و اين هواي كوچك

دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!

اين جا و آن جا

حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده

و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت

اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان

 تا صبح بيدار مي مانيم

نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 1:12 توسط فریبا |


شعری از شاملو

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم

پيش از آنكه پرده فرو ا فتد

پيش از پژمردن آخرين گل

برآنم كه زندگي كنم

برآنم كه عشق بورزم

برآنم كه باشم

در اين جهان ظلماني

در اين روزگار سرشار از فجايع

در اين دنياي پراز كينه

  نزد كساني كه نيازمند من هستند

نزد كساني كه نيازمند ايشانم

كساني كه ستايش‌انگيزند

تا در يابم، شگفتي كنم، باز شناسم، كه...

كه مي توانم باشم

كه مي‌خواهم باشم

تا رو زها بي ثمر نماند

ساعتها جان يابد

لحظه‌ها گرانبار شود

هنگامي كه مي‌خندم

هنگامي كه مي‌گريم

هنگامي كه لب فرو مي‌بندم

در سفرم به سوي تو، به سوي خود، به سوي خدا

كه راهيست ناشناخته، پر خار، ناهموار

راهي كه باري در آن گام مي‌گذارم

كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم

بي‌آنكه ديده باشم شكوفايي گلها را

بي‌انكه شنيده باشم خروش رودها را

بي آنكه به شگفت در آيم از زيبايي حيات

اكنون مي‌توانم به پرواز در آيم

اكنون مي‌توانم به راه افتم

  اكنون مي‌توانم بگويم كه زندگي كرده‌ام

تسليم شدن به زندگي به خويشتن

تسليم شدن به طوفان‌ها به زندانها

دست يافتن به شجاعت، به اعتماد

دست يافتن به شادي وآزادي

درراه ديروزبه فردا زيردرخت زندگيم فرود مي‌آيم

درسايه‌اش براي لحظه‌اي كوتاه اززندگيم

انديشه‌ كنان به راه خويش

انديشه كنان به مقصد خويش

انديشه كنان به راهي كه پس پشت نهاده‌ام

انديشه كنان به تمامي آنچه كه درحاشيه‌ي راه رسته است

آنچه شايسته‌ي تحسين است نه بايسته‌ي تاراج شدن

آنچه شايسته‌ي عشق ورزيدن است نه بايسته‌ي كج انديشي

آنچه، شايسته‌ي به جاي ماندن درخاطره است

نه بايسته‌ي به سرقت بردن

درراه ديروزبه فردا زيردرخت زندگيم فرود مي‌آيم

درسايه‌اش براي لحظه‌اي ازفرصتم

ازجنگ بي شكوه، احساسي اندك دارم

امّا آنچه به تمامي درمي‌يابم

آرزوي باهم بودن است

ازجنگ براي آنكه فقط جاني بدربرم

احساسي اندك دارم

امّا آنچه به تمامي درمي‌يابم

چيزي است كه دراين بازي نهفته

شگفت انگيزي زندگي با آگاهي به ناپايداريش

درجرأت توشدن

درشجاعت من شدن

درشهامت شادي شدن

درروح شوخي، درشادي بي پايان خنده

درقدرت تحمّل درد نهفته است.

«احمد شاملو»

نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 18:39 توسط فریبا |


مرا به یاد خواهی آورد....

نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 20:14 توسط فریبا |


دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 12:47 توسط فریبا |


عشق هرگز نمي ميرد ....

نمي دانم اين چندمين بار است كه دست تو را گم مي كنم . شايد شايسته دست مهربان تو نيستم ... اما مرا كودكي تصور كن ... يا شاخه گلي تنها در سياره ات ... كنايه هاي من از سر خشم نبود ... تو عازمي و من تو را دوست مي‌داشتم ... حال كه مي خواهي بروي برو ... مي‌دانم كه روزي دوباره دست تو را خواهم يافت .. هيچ دور نيست آن زمان ... گاه و بيگاه چتر مرا باز كن و ببين كه صورتم زير سيلي آفتاب داغ مي‌شود .... مي دانم كه لحظه وداع نزديك است .... بايست .... ! من خواهم گريست ... تو به جان من بدي روا نداشتي ... تو خواهش قلبم را نديده مي گيري .... و خوب مي دانم اين منم كه اسير سياره تو مي مانم و تو سفر مي كني ... يادت باشد وقتي به ستاره ها سفر كردي من از همينجا برايت دست تكان خواهم داد .... زير سايه بان ياد تو منتظر خواهم ماند زيرا كه عشق هرگز نمي ميرد ....

نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 1:29 توسط فریبا |


وصیتنامه ...

 

وقتي من مردم نمي‌خواد برام گريه کني، بگي عجب آدم خوبي بود! افسوس که رفت ...

اگه دوست نداشتي سر قبرمم نيا من ناراحت نمي‌شم، زندگي ماشيني همينه، وقت کمه هميشه

"وقت كمه" ، من مي‌تونم درکت کنم .

لباس سياهم نپوش بهت نمياد، ديگرانم هر چي مي‌خوان بگن " بزار بگن "، مهم نيست ... بذار

 وقتي نيستم حداقل راحت باشي .

گريه زاري هم نکن، اون موقع بهتر از هر وقت ديگه‌اي مي‌فهمم کي داره" دروغ"  ميگه، کي

 "راست" . فکر نکن زير خاکم، اون موقع همه جا هستم، همه جا ....

تو مراسمم هم نيا اگه دوست نداري. اينجوري بهتره، بهتر از اينه که بياي ولي فکرت  "جاي

ديگه اي"  باشه.

البته اگه اومدي قدمت رو چشمم .

 

وقتي رفتم " فراموشم " کن واسه هميشه، انگار هيچ وقت نبودم.

 

وقتي مردم اما يک " وصيت " دارم برات :

 

تو مثل من نمير ....

تو مثل من نباش  ....

دروغ نگو....

خيانت نکن  .....

حقه بازيم در نيار  ....

وقتي مردي مثل من مي‌شي !

آزاد مي‌شي ، آزاد ....

ديگه نه از" عشق"  خبري هست

نه از غم  

نه از پول  

نه قسط بانک 

نه خونه اجاره‌اي  ......

ديگه حتي مريضم نميشي که کسي نياد عيادتت.

ديگه غصه هم نداري که بري يه گوشه زانوهاتو از تنهايي بغل کني.

سردتم نمي‌شه .

بي پولم نمی‌شي که وقتي يک فقير ديدي تو خيابون" اشک " تو چشات جمع شه.

ديگه عاشق کسي نميشي که عاشقت نباشه .

ديگه به کسي راست نمي‌گي که بهت دروغ بگه، يا دروغ بگي که راست بشنوي .

ديگه دلتم براي کسي تنگ نمی‌شه

چيه ناراحت شدي ؟

باز ياد غمات افتادي ؟

يا شايد گناهات ؟

يا دلايي که شکستي ؟

يا شايد دروغهايي که گفتي ؟

يا ….... شايدم كاري كه با دل من كردي؟!

نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 9:10 توسط فریبا |


چرا گشتم چنین تنها

فقط دريا دلش آبي تر از من بود..

و من از دريا..دلم دريا..

فقط اين را ندانستم !!!

چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!..

به هر آبي شدم آتش..

به هر آتش شدم آبي..

به هر آبي شدم ماهي..

به هر ماهي شدم دامي..

به هر نا محرمي ساقي..

به هر ساقي مي باقي..

و تو اين را ندانستي !!

چرا گشتم چنين عاصي؟!..

 

 

گفتم كه رفتنت يه روز

قاب دلم رو ميشكنه

گفتي كه اين بخت تو بود

تقدير تو شكستنه

هر وقت كه بارون ميزنه

تو رو كنارم ميبينم

حس ميكنم پيش مني

هنوزم عاشقترينم

گفتم بمون اون روز مياد

غصه هامون تموم ميشه

گفتي اگه باهام باشي

لحظه هامون حروم ميشه

هر وقت كه بارون ميزنه

تو رو كنارم ميبينم

حس ميكنم پيش مني

هنوزم عاشقترينم

وقتي رفتي همه دنيا رو سرم

انگاري خراب شد و دلم شكست

ساز من زانوي غم بغل گرفت

رفت و كز كرد گوشه ي اتاق نشست

هر وقت كه بارون ميزنه

تو رو كنارم ميبينم

حس ميكنم پيش مني

هنوزم عاشقترينم

 

 

هر وقت كه بارون ميزنه

تو رو كنارم ميبينم

حس ميكنم پيش مني

هنوزم عاشقترينم

هنوزم عاشقترينم

از وقتي رفتي هيچكسي

هم درد و هم رازم نشد

هيچكسي حتي يه دفعه

هم غصه ي سازم نشد

رفتي ولي بدون هنوز

عاشقتم تا پاي جون

دل بهاريم عاشقه

چه تو بهار چه تو خزون

هر وقت كه بارون ميزنه

تو رو كنارم ميبينم

حس ميكنم پيش مني

هنوزم عاشقترينم

هنوزم عاشقترينم

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 12:36 توسط فریبا |


دلتنگت شده ام

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.

 و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اینبار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .

می‌خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

دلتنگت شده ام به همین سادگی .

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 15:27 توسط فریبا |